یادم اومد که من برای مدت زیادی فکر میکردم که نامرئی هستم. واقعن احساس نامرئی بودن داشتم. فکر میکردم که فقط من میتونم بقیه رو ببینم و خودم کاملا مخفی هستم. نمیدونم چرا همچین فکری داشتم اما یهو وسط خط عابر پیاده به همچین جوابی رسیدم که میتونه دلیل خیلی از اتفاقات یک سال گذشته باشه.
بدجنس عزیز، بیماری، روابط و آدمای جدید و کلی ماجرای دیگه که فصل به فصل عوض شدن چه همه بیشتر منو نامرئی کردن! اونقدر که دیگه خودمم خودمو ندیدم. این روزا دارم مرئی میشم، نمیدونم چه اتفاقی افتاده دقیقن اما افتاده اونم از این توو نه از بیرون. این روزا یه چیزای جالبی در مورد خودم هی داره روشن میشه که قبلن روشن بودن اما یادم نمییاد کی. یا اصلن یادم نمییاد کی و چجوری خاموش شدن. اما خوشحالم که دارم برمیگردم. مثل این آدمایی که توی فیلما رفتن توو کما و یهو پرستار داد میزنه "اون برگشت". حالا منم که دارم برمیگردم اما به فیزیوتراپی و گفتاردرمانی و کلی مراقبت دیگه احتیاج دارم هنوز تا همه لامپا دوباره روشن بشن.
هی سلام به خودم
بعضی از روزا توی تعریف زندگی روزمرهی آدم
نمیگنجن. روزها یا ساعتهایی که خدا
تصمیم میگیره قسمتی از زندگی آدمهای
خوشحال یا بهتره بگم خوش شانس رو بهت بچشونه. مثل اون جمعه شب دوازدهم آذر یا همین
یکشنبهی پیش
برنامه سورپرایز تولد. فقط بعضی روزا خدا از این حالها به
آدم میده. میذاره از ته دل بخندی و دلتنگیها و غصهها و
تنهاییهاتو فراموش کنی. بعد همه چیز رو به حالت قبل برمیگردونه.
این جور موقعها فقط
باید تا میتونی در لحظه زندگی کنی. نباید فکر کنی که
دو ساعت دیگه یا فردا هم از این خبراست.
واسه همین لحظات غیر منتظره توی آذر ماهه که دوستش دارم. همیشه آذر هر
سال، یه اتفاقاتی چه خوب و چه بد به طرز ویژهای توی
زندگی من افتاده.
اولیش ورود به این دنیا و برای آخریش هنوز چند روزی وقت هست.
محرم سه سال پیش بود. روبه روی هم نشسته بودیم. تو اون سمت میز٬ توی اون پلوور مشکی و ریشهایی که از ته ریشی گذشته بودند. من این طرف میز در حال مرافعه با انگشتهام.
گویا دور لیوان چای٬ صورتت رو نوازش میکردند.
دو نفر از دو جای مختلف شهر، در دو زمان متفاوت از خونه میرن بیرون. یکی برای گردش با دوستش آماده میشه، اون یکی طبق برنامه ی هر 5شنبهاش برای رفتن به کلاس. خیلی خیلی بیدلیل تصمیم میگیره از یک مسیر جدید بره وخیلی خیلی اتفاقی بعد از پیاده شدن از تاکسی، به جای پیادهرو از کنار خیابون به سمت تقاطع میره. نفر اول خیلی وقته که پیش دوستش رسیده و دوتایی تصمیم گرفتن که نگاهی به ویترین مغازهها بندازن. اصلن شاید هم یک برنامهی از پیش طرح ریزی شده داشتن. نفر دوم به تقاطع رسیده و باید بره اون سمت خیابون. نفر اول و دوستش بعد از پیاده شدن از ماشین به سمت پیاده رو میرن. اینجاست که دو تصویر در هم ادغام میشه. نفر اول و دوستش مشغول تماشای ویترینها هستند که نفر دوم اونارو میبینه. مکث میکنه،. از دیدن نفر اول متعجب میشه. اما مطمئنه که خودشه. شک نداره. تصاویر زنده میشن. چند لحظه بعد به خودش میاد و بدون اینکه مسیرشو تغییر بده به سمت کلاس میره.
نفر اول و دوستش یک روز خوب و معمولی رو به پایان میرسونن. نفر اول شاید تا آخرین لحظهی حیاتش متوجه نشه که بعد از سالها با نفر دوم یک پلان سی و چند ثانیهای رو بازی کرده. نفر دوم....
همش این سوال توی ذهنم و دلم هست که آیا میشه انقدر کسی رو دوست داشت که نسبت بهش بی تفاوت شد؟ یعنی همینی که منم. همینی که ساکتم و سرد. میشه اصلن براش حسودی نکرد؟ میشه نگرانش نشد؟
گمانم چشمهات ضعیف شده اند
که من دیگر به چشمت نمی آیم
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته ست
شاید این همه زیبایی به این دلیل ِ که هیچ کدوم نمیدونیم به کجا ختم میشه... هرچه بادا باد