بدجنس عزیز
با اشک مینویسم
در طولانی ترین شب یلدا.
آن هنگام که تکه هندوانه ای در دهانت
در اوج لذت است٬
من دانه های اهانت را
با اشک میجوم.
جالبتر آن که،
من
تنها
برای همین یکی٬
روزی، شاهد میاورم.
اثبات میکنم
تا باورت شود.
بودای شاعرم،
آسوده باش
دیگر کسی تو را ...
یا دیگر کسی مـــرا؟
آسوده باش
هک نمیشوی!!!
با اشک مینویسم
در طولانی ترین شب یلدا.
در آخرین روز پائیز
حک میشوی.
تمامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آدم وقتی بیست و پنج سالش تموم میشه٬
ب
ی
س
ت
و
پ
ن
ج
سالشه.
مثل وقتی بیست و چهار سال ِ پیش٬ یکسال ِش تموم شده.
بدجنس عزیز
این بهترین جواب برای پست قبلیم بود که توی گودر پیداش کردم:
از صور گوناگون شیدایی یکی هم صلا زدن گمگشته است، آنقدر که بازآید.
گونترگراس
بدجنس عزیز
امروز رو تو یادت نمیاد. بعد ِ دو سال تازه دارم اعتراف میکنم. اونروز٬ من بودم که صدات کردم.
بعدها بهم گفتی که شنیده بودی و جواب دادی.
اونروز رو تو یادت نمیاد. که من چقدر لرزیده بودم٬ وقتی جوابت اومد.
بعدها که گفتی انکار کردم. خودت که بهتر میدونی٬ انکار بخشی از رابطه ماست.
بعدها که بگیم٬ میگم که چقدر لرزیده بودم.
بعدها چیزی برای انکار وجود نداره.
بعدها... رابطه ای ؟؟ست
ماه زیبا و رنگ رنگ ِ من... سلام
بدجنس عزیز
چقدر فاصله است بین دیروز و امروزم با تو. چقدر تنهاست پیراهنم در خلوت عطر تو
اینکه یک روز توی جلسه خصوصی، آقای مدیر فنی به شما گفت که برای پیشرفت توی محل کار، یا باید کارت خیلی خوب باشه یا یک چیز دیگه ات، باید اینقدر باهوش باشی که اگه آخر ماه توی ارزشیابی شخصیتی که توسط یک هیئت شش نفره انجام میشه و به همه نمره میدن، نفر یکی مونده به آخر شدی و قرارداد جدید باهات نبستن، متوجه دلایل بشی. باید بعد از این یاد بگیری که برای پیشرفت یا باید هر قیمتی رو بپردازی، یا از خیرش بگذری. نمیگم هر دختر یا هر خانمی که توی کارش پیشرفت کرده، دلیلش تن دادن به اینجور پیشنهادات هست. اصلا حرفم این نیست. موضوع اینجاست که تعداد کسانی که توی محل کارشون با اینجور رفتارها مواجه میشند، خیلی زیاده. و این واقعا اسف باره.
من تا همین امروز ساعت 16:35 توی یکی از معروفترین شرکتهای IT کار میکردم. شاید اولین نکته ای که به ذهن من میرسید و هنوز هم میرسه این هست که به دلیل جدید و تازه بودن مبحث IT، رده سنی دست اندرکاران این حوزه کمه و انتظار میره که نگاه تبعیضناک ج.ن.س.ی.ت.ی در مقایسه با حوزه های دیگه کمتر حس بشه. اما اینجوری نیست. اینجوری نیست که اگه تحصیلات بالا باشه، محیط تکنولوژیک و مدرن باشه، ارتباطات انسانی محدود نباشه و اعتقاد به ج.ن.س برتر از بین رفته باشه ( در ظاهر)، در باطن همون چیزی رو میشه حس کرد که توی پیاده روی خیابون انقلاب. فقط رنگش فرق میکنه. شیکتره. تازه ممکنه که توی آینده ات تاثیر بذاره!!!! ( البته همین جا بگم که همکار خوب مذکر که کلی هم، چیز ازشون یاد گرفتم کم ندارم ( نداشتم) مثل خرس مهربون ، شادی ، شلنگ و... )
بله. من امروز اخراج شدم. به همین راحتی. به همین سادگی. به همین بدمزه گی . 25 دقیقه مونده به تموم شدن یک روز کاری. 8 نفر اخراج شدن و 7تای بقیه پسر بودن. تک تک صدامون کردن. در حضور مدیر فنی و مدیر داخلی. دلیل اخراج من هم نیاوردن نمره در ارزشیابی شخصیتی اعلام شد!!! نه ارزشیابی فنی. البته به نظر اون آقایون من دختر متین و با شخصیتی هستم و اصلا هدف توهین به شخصیت من نیست. فقط بی ارزشبابی شخصیت میباشم. تازه اینقدر متین و با شخصیت میباشم که حاضرند مرا برای کار به جای دیگر معرفی نمایند.
شایان ذکر است که نفر یکی مونده به آخر شدم ( بازم جای شکرش باقیه D: نفر آخر نشدم). همه از اخراج من تعجب کرده بودن. من اما لبخند. من اما عصبی .نمیشد گفت چرا. نمیشد گفت چون من یه چیز دیگه ام خوب نبود بیکار شدم.
آخرین ساعات از آخرین روز نیمه اول سال. بدون اعلام قبلی. ما آدمها این همه بی انصافی رو از کجامون میاریم؟ توی این شرایط بد کاری. اخراج کردن؟ باشه. قبول. اما زودتر اعلام کردنش چه ضرری داشت؟ دوست داشتن با خودشون هم همینجور بیتفاوت رفتار بشه؟ انگار نه انگار که روزهاست دارن با هم زندگی میکنن؟ دوست داشتن وقتی پاشون رو از شرکت میذارن بیرون ندونن فردا چیکار باید بکنن؟ کجا باید برن؟
اولش منم نمیدونستم کجا برم. دومش دونستم باید کجا برم و رفتم پارک نیاوران. نشستم روی نیمکت. از اول تا آخر آلبوم دریا دادور رو گوش کردم. تموم که شد یه کمی نشستم و پیاده راه افتادم. نمیدونم چقدر راه رفتم. به خودم که اومدم سوار ماشین بودم. نزدیک خونه.
هنوز توی خونه به کسی نگفتم. سخته برام. شادی sms زد و یکمی دلداریم داد. واقعا آروم شدم. لپتاپمو برداشتم اومدم نشستم به نوشتن. قاطی ِ این جعبه ها و بسته بندیها که به زودی میرن خونه جدید. منم به زودی از اینجا میرم خونه جدید.
پ.ن: پاییزه پاییزه. برگ درخت میریزه.
من هیچ وقت چیزهایی که اینجا مینویسم رو پیش خودم نگه نمیداشتم . تا همین امروز٬ که اومدم یک سر و سامانی به اینجا بدم و یک سری تصمیماتی داشتم برای نقل مکان، به شدت غافلگیر شدم. فرمت صفحه عوض شده اما تنظیمات بلاگ تغییر نکرده. نه آرشیو رو میشه دید نه لینکها رو. نمیدونم چیکار کنم. بدتر اینکه وقتی داشتم آرشیوم رو توی word کُپی میکردم متوجه شدم دو تا از پست هام خالیه. و بدترش پست ۱۴. برای بدجنس عزیز.
اینجا کسی هست که احیانا ٬ خواهشا٬ کاملا اتفاقی پست ۱۴ رو save کرده باشه؟
دو هفته ای میشه که اومدیم این واحد. بماند که چجوری به زور آوردنمون و چجوری مثل ناظم ها بهمون گفتن که کی کجا بشینه و من ُ نشوندن ته ته. تنهای ِ تنها. مثل همیشه. خوبی ِ واحد خودمون این بود که کمتر کسی کاری به کار ما داشت و ما هم که کلا کاری به کار کسی نداشتیم از اول. آنچنان که واحد غبار گرفته با کاغذ دیواری ِ زشت و شیطنت های پسرهای نصب و کولر ِ یک در میان خراب رو همه جوره به روشنایی و میزهای شیک و کولر های خنک و air fresh هایی که هر چند دقیقه یکبار بوی کیک وانیلی از خودشون در میکنن ترجیح میدادیم.
الان از این که کسی کنارم نیست راضی ترم. با اخلاق من جورتر در میاد. و بهترین حسن ِ خوبیش!!!!! اینه که هیچ کس در هیچ حالتی از عبور و مرور یا سکون و حرکت درجا نمیتونه مونیتور من رو ببینه. و من از این بابت از مدیر نامحترم فنی کمال تشکر را دارم٬ چون عدو شده سبب خیر. کاش میتونستم از این موقعیت عکس بگیرم اما به دلایل امنیتی نمیشه.
اگر تا حالا تقریبا چیزی از محیط کارم ننوشتم چون به حد کافی زمانی که اینجا هستم یک پروسه ی پر استرس رو میگذرونم و زمانی که خونه میرم دلم دیگه نمیخواد به اینجا فکر کنم.
هرچند این روزها اوضاع خونه هم چندان یادآور کانون گرم و پر صفا و صمیمیت نیست. داریم جا به جا میشیم. بعد از چندین سال ِ خیلی زیاد. هممون به این جابه جایی نیاز داشتیم. اما فعلا در مرحله ی جمع آوری و کارتون ( کارتن ) و دور ریختن ِ وسایل ِ شاید روز ِ مبادا و ... هستیم و اوضاع بد خونه هم از همینجا شروع شده . سر ِ بهم ریختگی های اسباب کشی و اینکه مامان تحت هیچ شرایطی بهم ریختگی رو نمیپذیره . دلم نمیخواد بیشتر از این راجع بهش بنویسم. چون همه ی زشتی هاش در مقابل اون چه که از لابه لای کتاب ها و گوشه ُ کنار کمد و کشو میاد بیرون گم میشه. کلی خاطره و روز و ساعت از یاد رفته رو یهو جلو چشمام دیدم. سر رسیدهای پر از خاطرات روزانه ( که مامان همیشه اصرار داشت بنویسیمشون چون باعث میشد نگارشمون بهتر بشه)، کتابهای علمی تخیلی ِ ایزاک آسیموف و جان کریستوفر و ... که تمام نوجوونی پرخاشگرانه ام با اونها پر شد، داستانهایی که نوشتم، اولین نامه عاشقانه ای که گرفتم از کسی که هیچ وقت دوستش نداشتم، قاب چرمی سه تارم، طراحی های کج و معوج. Sid و اولین هام. بدجنس عزیز و شعرها و خط و خطوط عاشقانه اش. هر کدوم یه گوشه از این سالها رو یادم آورد. چیزی که بیشتر از همه دوستش داشتم و غصه دارم کرد٬ یادداشتهای گاه و بیگاهم بود. راجع به همه چیز. و به عادت همیشه ی 5-4 سال گذشته ، روی هر کاغذی که اون لحظه دم دستم بوده. و چه جالب که به هیچ کس و هیچ چیزی رحم نکرده ام و همه رو از دم تیغ ِ تیز ِ نگاه پرسشگر و نقاد و حساسم و گاهی اوقات عشقولانه ام گذرونده ام.
و واقعیت اینه که من از خودم ترسیدم. یعنی برای خودم ترسیدم!!! و به صبا گفتم اگه من در آینده دیوونه شدم خیلی تعجب نکنه.