تبليغاتX
حرف تازه ای نیست ...

اینکه یک روز توی جلسه خصوصی، آقای مدیر فنی به شما گفت که برای پیشرفت توی محل کار، یا باید کارت خیلی خوب باشه یا یک چیز دیگه ات، باید اینقدر باهوش باشی که اگه  آخر ماه توی ارزشیابی شخصیتی که توسط یک هیئت شش نفره انجام میشه و به همه نمره میدن، نفر یکی مونده به آخر شدی و قرارداد جدید باهات نبستن، متوجه دلایل بشی. باید بعد از این یاد بگیری که برای پیشرفت یا باید هر قیمتی رو بپردازی، یا از خیرش بگذری. نمیگم هر دختر یا هر خانمی که توی کارش پیشرفت کرده، دلیلش تن دادن به اینجور پیشنهادات هست. اصلا حرفم این نیست. موضوع اینجاست که تعداد کسانی که توی محل کارشون با اینجور رفتارها مواجه میشند، خیلی زیاده. و این واقعا اسف باره.

من تا همین امروز ساعت 16:35 توی یکی از معروفترین شرکتهای IT کار میکردم. شاید اولین نکته ای که به ذهن من میرسید و هنوز هم میرسه این هست که به دلیل جدید و تازه بودن مبحث IT، رده سنی دست اندرکاران این حوزه کمه و انتظار میره که نگاه تبعیضناک ج.ن.س.ی.ت.ی در مقایسه با  حوزه های دیگه کمتر حس بشه. اما اینجوری نیست. اینجوری نیست که اگه تحصیلات بالا باشه، محیط تکنولوژیک و مدرن باشه، ارتباطات انسانی محدود نباشه و اعتقاد به ج.ن.س برتر از بین رفته باشه ( در ظاهر)، در باطن همون چیزی رو میشه حس کرد که توی پیاده روی خیابون انقلاب. فقط رنگش فرق میکنه. شیکتره. تازه ممکنه که توی آینده ات تاثیر بذاره!!!! ( البته همین جا بگم که همکار خوب مذکر که کلی هم، چیز ازشون یاد گرفتم کم ندارم ( نداشتم) مثل خرس مهربون ، شادی ، شلنگ  و... )

بله. من امروز اخراج شدم. به همین راحتی. به همین سادگی. به همین بدمزه گی . 25 دقیقه مونده به تموم شدن یک روز کاری. 8 نفر اخراج شدن و 7تای بقیه پسر بودن. تک تک صدامون کردن. در حضور مدیر فنی و مدیر داخلی. دلیل اخراج من هم نیاوردن نمره در ارزشیابی شخصیتی اعلام شد!!! نه ارزشیابی فنی. البته به نظر اون آقایون من دختر متین و با شخصیتی هستم و اصلا هدف توهین به شخصیت من نیست. فقط بی ارزشبابی شخصیت میباشم. تازه اینقدر متین و با شخصیت میباشم که حاضرند مرا برای کار به جای دیگر معرفی نمایند.

 شایان ذکر است که نفر یکی مونده به آخر شدم ( بازم جای شکرش باقیه D: نفر آخر نشدم). همه از اخراج من تعجب کرده بودن. من اما لبخند. من اما عصبی .نمیشد گفت چرا. نمیشد گفت چون من یه چیز دیگه ام خوب نبود بیکار شدم.

آخرین ساعات از آخرین روز نیمه اول سال. بدون اعلام قبلی. ما آدمها این همه بی انصافی رو از کجامون میاریم؟ توی این شرایط بد کاری. اخراج کردن؟ باشه. قبول. اما زودتر اعلام کردنش چه ضرری داشت؟ دوست داشتن با خودشون هم همینجور بیتفاوت رفتار بشه؟ انگار نه انگار که روزهاست دارن با هم زندگی میکنن؟ دوست داشتن وقتی پاشون رو از شرکت میذارن بیرون ندونن فردا چیکار باید بکنن؟ کجا باید برن؟

اولش منم نمیدونستم کجا برم. دومش دونستم باید کجا برم و رفتم پارک نیاوران. نشستم روی نیمکت. از اول تا آخر آلبوم دریا دادور رو گوش کردم. تموم که شد یه کمی نشستم و پیاده راه افتادم. نمیدونم چقدر راه رفتم. به خودم که اومدم سوار ماشین بودم. نزدیک خونه.

هنوز توی خونه به کسی نگفتم. سخته برام. شادی sms  زد و یکمی دلداریم داد. واقعا آروم شدم. لپتاپمو برداشتم اومدم نشستم به نوشتن. قاطی ِ این جعبه ها و بسته بندیها که به زودی میرن خونه جدید. منم به زودی از اینجا میرم خونه جدید.

 

پ.ن: پاییزه پاییزه. برگ درخت میریزه.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:59  توسط سونا  | 

 من هیچ وقت چیزهایی که اینجا مینویسم رو پیش خودم نگه نمیداشتم . تا همین امروز٬ که اومدم یک سر و سامانی به اینجا بدم و یک سری تصمیماتی داشتم برای نقل مکان، به شدت غافلگیر شدم. فرمت صفحه عوض شده اما تنظیمات بلاگ تغییر نکرده. نه آرشیو رو میشه دید نه لینکها رو. نمیدونم چیکار کنم. بدتر اینکه وقتی داشتم آرشیوم رو توی word کُپی میکردم متوجه شدم دو تا از پست هام خالیه. و بدترش پست ۱۴. برای بدجنس عزیز.
 اینجا کسی هست که احیانا ٬ خواهشا٬ کاملا اتفاقی پست ۱۴ رو save کرده باشه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:38  توسط سونا  | 


لذتی در زیر ِ کولر٬ زیر ِ پتو خوابیدن هست که در زیر ِ کولر٬ زیر ِ پتو نخوابیدن نیست.
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:23  توسط سونا  | 

دو هفته ای میشه که اومدیم این واحد. بماند که چجوری به زور آوردنمون و چجوری مثل ناظم ها بهمون گفتن که کی کجا بشینه و من ُ نشوندن ته ته. تنهای ِ تنها. مثل همیشه. خوبی ِ واحد خودمون این بود که کمتر کسی کاری به کار ما داشت و ما هم که کلا کاری به کار کسی نداشتیم از اول. آنچنان که واحد غبار گرفته با کاغذ دیواری ِ زشت و شیطنت های پسرهای نصب و کولر ِ یک در میان خراب رو همه جوره به روشنایی و میزهای شیک و کولر های خنک و air fresh هایی که هر چند دقیقه یکبار بوی کیک وانیلی از خودشون در میکنن ترجیح میدادیم.
الان از این که کسی کنارم نیست راضی ترم. با اخلاق من جورتر در میاد. و بهترین حسن ِ خوبیش!!!!! اینه که هیچ کس در هیچ حالتی از عبور و مرور یا سکون و حرکت درجا نمیتونه مونیتور من رو ببینه. و من از این بابت از مدیر نامحترم فنی کمال تشکر را دارم٬ چون عدو شده سبب خیر. کاش میتونستم از این موقعیت عکس بگیرم اما به دلایل امنیتی نمیشه.
اگر تا حالا تقریبا چیزی از محیط کارم ننوشتم چون به حد کافی زمانی که اینجا هستم یک پروسه ی پر استرس رو میگذرونم و زمانی که خونه میرم دلم دیگه نمیخواد به اینجا فکر کنم.
هرچند این روزها اوضاع خونه هم چندان یادآور کانون گرم و پر صفا و صمیمیت نیست. داریم جا به جا میشیم. بعد از چندین سال ِ خیلی زیاد. هممون به این جابه جایی نیاز داشتیم. اما فعلا در مرحله ی جمع آوری و کارتون ( کارتن ) و دور ریختن ِ وسایل ِ شاید روز ِ مبادا و ... هستیم و اوضاع بد خونه هم از همینجا شروع شده . سر ِ بهم ریختگی های اسباب کشی و اینکه مامان تحت هیچ شرایطی بهم ریختگی رو نمیپذیره . دلم نمیخواد بیشتر از این راجع بهش بنویسم. چون همه ی زشتی هاش در مقابل اون چه که از لابه لای کتاب ها و گوشه ُ کنار کمد و کشو میاد بیرون گم میشه. کلی خاطره و روز و ساعت از یاد رفته رو یهو جلو چشمام دیدم. سر رسیدهای پر از خاطرات روزانه ( که مامان همیشه اصرار داشت بنویسیمشون چون باعث میشد نگارشمون بهتر بشه)، کتابهای علمی تخیلی ِ ایزاک آسیموف و جان کریستوفر و ... که تمام نوجوونی پرخاشگرانه ام با اونها پر شد، داستانهایی که نوشتم، اولین نامه عاشقانه ای که گرفتم از کسی که هیچ وقت دوستش نداشتم، قاب چرمی سه تارم، طراحی های کج و معوج. Sid و اولین هام. بدجنس عزیز و شعرها و خط و خطوط عاشقانه اش. هر کدوم یه گوشه از این سالها رو یادم آورد. چیزی که بیشتر از همه دوستش داشتم و غصه دارم کرد٬ یادداشتهای گاه و بیگاهم بود. راجع به همه چیز. و به عادت همیشه ی 5-4 سال گذشته ، روی هر کاغذی که اون لحظه دم دستم بوده. و چه جالب که به هیچ کس و هیچ چیزی رحم نکرده ام و همه رو از دم تیغ ِ تیز ِ نگاه پرسشگر و نقاد و حساسم و گاهی اوقات عشقولانه ام گذرونده ام.
و واقعیت اینه که من از خودم ترسیدم. یعنی برای خودم ترسیدم!!! و به صبا گفتم اگه من در آینده دیوونه شدم خیلی تعجب نکنه.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:13  توسط سونا  | 

 

بدجنس عزیز

میدونم که جوابت به این سوال ِ من٬ نه هست. اما نوشتم و فرستادمش . اصلا همین ِ این رابطه رو دوست دارم. البته اگه بشه اسمش رو رابطه گذاشت. که وقتی دلم یه چیزی میگه که مربوط به تو میشه، انجامش میدم. بماند که جوابای تو همیشه اون چیزی نیست که من میخوام. اون چیزیه که از تو انتظارشو دارم.  جواب ِ تو اِ ٬ جواب ِ من نیست.

پ.ن: جواب ِ تو بود. میدونستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 11:7  توسط سونا 


 معنای کلمه باورنکردنی رو امروز عصر وقتی شنیدم کجا رفته، فهمیدم و با تمام وجود حسش کردم.
کاش زودتر صبح بشه. ما خیلی نگران راسل هستیم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 23:33  توسط سونا  | 



بدجنس عزیز

غلت میزنی
و ناخود آگاه
دستت بر روی بازوی سپید زنی
از جنس بهار
آرام میگیرد
در خواب.

 

آنسوتر
دختری از نسل پاییز
پریشان گیسوانش را
در شروع یک روز کاری
دفن میکند.


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 23:32  توسط سونا 


من نمیدونم

من هیچی نمیدونم

من  واقعا هیچی نمیدونم

من واقعا  نمیدونم چیکار کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 23:27  توسط سونا  | 


بکار بردن افعال ماضی وقتی که دارم از خسرو شکیبایی صحبت میکنم، برام بی معنا و مسخره است. همه چیز این مرد، برای من که هیچوقت نمیتونم ببینمش دوست داشتنی و ستودنیه،  و هر وقت که صداش رو بشنوم و هرجا که تصویرش رو ببینم مطمئنم که یه جایی همین نزدیکیهاست.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:25  توسط سونا  | 


بدجنس عزیز

چی بنویسم که قرار نیست کسی بدونه دیروز چه بر ما گذشت. قرار نیست کسی با ما توی اون دو ساعت شریک باشه. فقط مال من و تو بود. چه همه آرامش، بعد از این همه وقت. چه همه زیبا و دو نفره و پاییزی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:52  توسط سونا